تبليغاتX
این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

به یاد او

نتوانستم عشق نا اميدم را به قلبم دفن کنم
احوالم را از تو مخفي نگه دارم
تنها آرزويم در دنيا تعلق داشتن به تو بود
پس بيان کردم عشقم را به تو و نتوانستم صبر کنم
پنداشتم اجازه دوست داشتنت را دارم
اما نيانديشيدم که شايد دوستم نداشته باشي
فکرش را هم نکردم که شايد به حالم بخندي
پس گفتم و نتوانستم صبر کنم
انسان وقتي مست از عشق است نميفهمد
دلبسته شده و اسير ميشود بدون هيچ تفکري
من هم بدون نديدن حتي ذره اي از اميد
عشقمو بيان کردم , بي هيچ انديشه و صبري
نمي دانستم حق دوست داشتنت را ندارم

 

این متن از دوست خوبمان محمد هست که اجازه دادش من در  وبلاگ قرار بدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 22:37  توسط رزیتا  | 

دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد حيران شد و گفت :
حلقه خوشبختي است و حلقه زندگي است
همه گفنتد :مبارك باشد

دخترك گفت:دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهائي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و درخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 23:3  توسط رزیتا  | 

بردرخت خاکستري پنجره ام برگي روييد
ونسيم سبزي تارو پود خفته مرا لرزاند
وهنوزمن
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرونبرده بودم
که براه افتادم
 
 
پس از لحظه هاي دراز
سايۀ دستي روي وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بيدارم کرد
وهنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطۀ تاريک درونم نيفکنده بودم
که براه افتادم
 
 
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زدۀ ساعت افتاد
ولنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
درمرداب فراموشي نلغزيده بودم
که براه افتادم
 
 
پس از لحظه هاي دراز 
يک لحظه گذشت
برگي از درخت خاکستري پنجره ام فرو
افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد

لنگري در مرداب ساعت يخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم 
که خوابي ديگر لغزيدم 
 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 12:50  توسط رزیتا  | 

ديريست که دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد

صدنامه فرستادم و آن شاه سواران
پيکي نداوانيد و سلامي نفرستاد

سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي کبک خرامي نفرستاد

 دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن چون سلسله دامي نفرستاد

فرياد که آن ساقي شکر لب سر مست
دانست که مخمورم و جامي نفرستاد

چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:6  توسط رزیتا  | 

خوب گوش كن :
                                 وقتي نيست وفا

اين نيلوفر شكستته چه آرام زير پاي غرور مي ميرد

                                  و هيچ كس صداي پر پر شدن آن را نمي شنود
اما ....


وقتي كه بيايي دگر اين محبت را نمي توان در گورستان

                                   نا مهرباني ها و غريبي ها دفن كرد


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 13:9  توسط رزیتا  | 

با من مهربان باش ...

به هنگام غروب غمگين دست هايم را به مخمل نيلگون آسمان خواهم کشيد .

و خورشيد را به جشن ستاره ها خواهم برد و به دريا خواهم گفت با من مهربان باش

و با چوب بلند زيتون بر شن های ساحل خواهم نوشت :

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 10:18  توسط رزیتا  | 

دو خط موازي زائيده شدند .

  پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد

 دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .

 و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .

و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم . 
 و خط دومي از هيجان لرزيد .

 خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .


من روزها كار ميكنم  ، ميرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .

خط دومي گفت :

من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولي گفت :

 چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!


در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

و بچه ها تكرار كردند :

 دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

 دو خط موازي لرزيدند .

به هم ديگر نگاه كردند .

 و خط دومي زد زير گريه

 خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .

  خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه

خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .

 ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.

خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از كوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .

فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .

پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .


و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!

 دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »

خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .

خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم

 خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !

و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي، 

 عاشقانه

 به هم مي رسيد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:30  توسط رزیتا  | 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
هماهمون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:15  توسط رزیتا  |