تبليغاتX
این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

به یاد او

واییییییییییی تا الان ۲ بار نوشتم

نمیدونم چرا آپ نمیشه

خدا کنه اینبار درست بشه

اما به این دلیل که خسته شدم دیگه تموم ماجرا را نمینویسم خیلی خلاصه میگم .

سلام کوچولوی آرام من

خوبی؟

الان رفتی مسافرت دلم برات یه ذره شده خدا کنه زود دوشنبه بیاد و من صدای نازت را بشنوم

امیدوارم که بهت خوش بگذه و جای منم خالی کن

طبق قرار قبلی قراره خاطره بنویسم

سری قبل که داشتم مینوشتم

ماجرای تلفون مامان که بهت زنگ زده بود را نوشته بودم

اما چون طولانی هست و من خسته شدم از تایپ ماجرای روز اول آشناییمون را میگم

یادته یه روز جمعه بود که من و تو  توسط eagle با هم آشنا شدیم از من مشخصاتم را پرسیدی و من هم

 بهت راستش را نگفتم و دروغ گفتم تا این که چند هفته ای گذشت و من دوباره دیدمت و دوباره

مشخصات من را خواستی نمیدونم چرا اینبار همه را بهت راست گفتم . تا اینکه شماره همرات را بهم

دادی و گفتی بهت زنگ بزنم منم نمیزدم شما هر دفعه میگفتی منتظر زنگت هستم تا اینکه یک روز

جرات نکردم با گوشیم یا با تل خونه بهت زنگ بزنم و از بیرون بهت زنگ زدم (همون روز تشیع جنازه

شوهر عمه من بود که من نرفتم )

شما توی یه پاساژ بودی یادته بهم گفتی پشت تل بد اخلاقی راست گفتی چون من یه مزاحمی داشتم

که تن صدای آخرش مثل صدای شما بود گفتم خودشی برای این هم از اینکه نمیتونستم مطمئن بشم

طرف هستی یا نه اعصبانی شدم که نکنه از طرف اون باشی با این که مطمئن بودم نیستی اما شک

داشتم  که مطمئن شدم نه اون نیست و از طرف اون هم نیستی تا باهات صحبت کردم . یه جند وقتی

اینجوری گذشت تا این که من شماره تل خونه (تلفون خودم ) را بهت دادم و شروع شد و من اولش شما

را فقط برای یه سرگرمی و یه دوست معمولی میخواستم و هیچ فکر دیگه ای در موردت نمیکردم که از

خودت هم پرسیدم  همین را بهم گفتی و هنوز من متوجه نشدم که یه سر گرمی و دوستی معمولی

 چطوری سر زد از دوست داشتن و عاشق شدن و قول و قرار ازدواج و متوجه شدن خانواده ها

خدا کنه همه سر گرمی و دوستی های معمولی به اینجا ها بکشه .

دیگه کارمون به جایی کشیده بود که هر ساعت با هم حرف میزدیم

یادش بخیر شب ها ساعت ۲ الی ۳:۳۰ نصف شب بهت زنگ میزدم

چه دورانی بود وقتی از خواب بلند میشدی و جواب تلم را میدادی وقتی بهت گفتم دیگه نمیزنم که راحت

 بخوابی ازم خواستی که باز زنگ بزنم این موقع ها یادته؟؟؟؟

یادته چقدر میخندیدم میگفتی یواش حرف میزنی چقدر با مزه میشی در صورتی که نمیدونستی خودت

با صدای خواب آلودگی و یواش از من با مزه تر میشدی

بسه دیگه دلم نمیخواد وارد جزئیات اون موقع ها بشم چون میخوام فقط تو بدونی و من چون اون ها

خاطرات ما هست همین انقدر که یاده اون دوران بیفتیم کافی هست.

میدانم که شاید مشغول خوندن باشی

اگر بیان خوبی ندارم اما قلبی دارم که فقط برای تو میتپد

یکی را دوست میدارم همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت ... اینک که من با او

هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم او مثل ابر بهار زود گذر نیست او برایم مانند یک آسمان

است که همیشه بالای سرم میباشد . آسمانی که زمانی ابری میشود چشم های من از دلگیری او

بارانی میشود.

وایییییییییییی امشب عروسی دعوت شدیم به جای این که بشینم وبلاگ آپ کنم برم کارهام را انجام

بدم .

تا بعد بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:35  توسط رزیتا  | 

سلام زندگی

امشب باز هم اومدم .اومدم از تو بگم .انگار درسته که میگن امسال سال دعواست . اما ای کاش ما هم

با هم دعوا داشتیم و اون خبر را نمی شنیدم یعنی بهم نمی گفتی اما باز هم ممنونم که من را در

جریان گذاشتی و می خوام از این به بعد هم در جریان بذاری وقتی که خبرش را بهم دادی نمیدونم با این

که هنوز اتفاقی نیفتاده بود اشکام جاری شد و دیگه نتونستم باهات صحبتی کنم تا ساعت ۴:۳۰ الی ۵

صبح تو حیاط اشک ریختم و با اون خدایی که انگار من و فراموش کرده یا نمیدونم خوابش برده و من و

نمیبینه خوش و بیش کردیم(گله و شکایت) زمانی هم که خبر مرگم به بستر رفتم از اول ماجرای

آشناییمون تا اینجا مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشام رد میشد .

فکر میکنم که نه مطمئنم اگر اون اتفاق بیفته کم کم باید اینجا هم تعطیل کرد اما با اجازت قبلش

میخواهم از اول آشناییمون تا آخرش را اینجا بنویسم تا در آینده بچه هام (البته اگه وجود داشت )سر

نوشت مادر عاشقشون را اینجا بخونن و یا در زمان پیریم جایی باشه که بیام خاطراتم را بخونم.

میدونم الان اخمات میره تو هم اما اخم نکن .

اما باز هم دست به دعا بر میدارم که چنین اتفاقی نیفته و باز هم بتونیم کنار هم راه بریم و بگیم و

 بخندیم .(همه اینها بستگی به خودت داره که چقدر من برات .... )

نمیدونم واییییییی اصلا نمیخوام فکرش هم کنم .شاید این اتفاق از طرف خدا بود که من دیگه انقدر

مطمئن حرف نزنم وقتی دیگران بهم میگفتن اگه نشد چی....؟ انقدر از خودم مطمئن بودم که اخمام را تو

 هم میکردم و میگفتم یعنی چی....؟ مطمئن باش که میشه نشدی در کار نیست

یادمه قبلا بهم میگفتی تو پای همه چیز هستی ؟ میگفتم آره و اینطور که حس میکنم .... .

اصلا بگذریم این حرفا چیه دارم میزنم .... اصلا شب به این خوبی را چرا خراب میکنم

فقط یه چیز را بدون چیزی که همیشه بهت گفتم و میدونی :دوستت دارم

راستی از دفعه بعد میخوام اینجا اتفاق هایی که برامون افتاده (خاطرات) را بنویسم پس بیا و به کارهایی

 که انجام دادیم بخند .

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.


به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.


از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.


از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.


از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.


به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و

صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جزاین.....


بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

این مطلب را در قسمت نظرات آقا مهدی برام نوشته بود که من خیلی خوشم اومد و اینجا برای شما هم

 نوشتم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط رزیتا  | 

همه نگاه ها بر روی قطره اشکی است که از دامن یک ابر غصه دار میچکد .

 اما چرا هیچ قطرات باران ابر ها دیدگان مرا نمیبیند ؟

چرا هیچ کس برای غربت نگاهایمان دل نمی سوزاند ؟

آیا این مردم همه به قول فروغ عزیزم همانند همان عروسک کودکی هستند

که به هنگام تمام شدن کوکشان ناگهان دیدگانشان بی فروغ و لب هایشان خاموش می شود؟

اما می توان آموخت که با سنگ ها حتی مهربان بود باید آموخت که سنگ ها را نیز می توانیم با نگاه

های پر محبتمان آب کنیم .

سلام دوستان عزیزم :

در این مدت فهمیدم که چقدر دوستان دوست داشتنی داشتم و خبر هم نداشتم .

دوباره خیال پرواز از امشب شروع به نوشتن میکند .

در ضمن عید بزرگ (سال نو ) را با رایحه عطر و دوستی به شما و خانواده های گلتان تبریک میگم .

امیدوارم سالی توام با سلامتی را در پیش رو داشته باشید .

از تمام دوستانی که در این مدت برای من میل یا پیام گذاشتن و همچنین از دوستی که به من ابراز

علاقه کرده بود نهایت تشکر را دارم.

و در جواب این دوست باید بگم شما به من لطف دارید و اینکه راستش من نمیدونم منظور شما چی بود

و شما چی دوست دارید بشنوید ؟ اگر برایتان سوالی پیش آمده حتما مطرح فرمایید تا من راحت تر جواب

 سوالتان را بدم .

و در آخر سر برای شما عزیز دلم

میدونم این مدت خیلی بهت بد گذاشت به بزرگی خودت ببخش .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:49  توسط رزیتا  |