نمیدونم چرا آپ نمیشه ![]()
خدا کنه اینبار درست بشه
اما به این دلیل که خسته شدم دیگه تموم ماجرا را نمینویسم خیلی خلاصه میگم .
سلام کوچولوی آرام من ![]()
خوبی؟
الان رفتی مسافرت دلم برات یه ذره شده خدا کنه زود دوشنبه بیاد و من صدای نازت را بشنوم
امیدوارم که بهت خوش بگذه و جای منم خالی کن![]()
![]()
طبق قرار قبلی قراره خاطره بنویسم
سری قبل که داشتم مینوشتم
ماجرای تلفون مامان که بهت زنگ زده بود را نوشته بودم
اما چون طولانی هست و من خسته شدم از تایپ ماجرای روز اول آشناییمون را میگم
یادته یه روز جمعه بود که من و تو توسط eagle با هم آشنا شدیم از من مشخصاتم را پرسیدی و من هم
بهت راستش را نگفتم و دروغ گفتم تا این که چند هفته ای گذشت و من دوباره دیدمت و دوباره
مشخصات من را خواستی نمیدونم چرا اینبار همه را بهت راست گفتم . تا اینکه شماره همرات را بهم
دادی و گفتی بهت زنگ بزنم منم نمیزدم شما هر دفعه میگفتی منتظر زنگت هستم تا اینکه یک روز
جرات نکردم با گوشیم یا با تل خونه بهت زنگ بزنم و از بیرون بهت زنگ زدم (همون روز تشیع جنازه
شوهر عمه من بود که من نرفتم )
شما توی یه پاساژ بودی یادته بهم گفتی پشت تل بد اخلاقی راست گفتی چون من یه مزاحمی داشتم
که تن صدای آخرش مثل صدای شما بود گفتم خودشی برای این هم از اینکه نمیتونستم مطمئن بشم
طرف هستی یا نه اعصبانی شدم که نکنه از طرف اون باشی با این که مطمئن بودم نیستی اما شک
داشتم که مطمئن شدم نه اون نیست و از طرف اون هم نیستی تا باهات صحبت کردم . یه جند وقتی
اینجوری گذشت تا این که من شماره تل خونه (تلفون خودم ) را بهت دادم و شروع شد و من اولش شما
را فقط برای یه سرگرمی و یه دوست معمولی میخواستم و هیچ فکر دیگه ای در موردت نمیکردم که از
خودت هم پرسیدم همین را بهم گفتی و هنوز من متوجه نشدم که یه سر گرمی و دوستی معمولی
چطوری سر زد از دوست داشتن و عاشق شدن و قول و قرار ازدواج و متوجه شدن خانواده ها
خدا کنه همه سر گرمی و دوستی های معمولی به اینجا ها بکشه .
دیگه کارمون به جایی کشیده بود که هر ساعت با هم حرف میزدیم
یادش بخیر شب ها ساعت ۲ الی ۳:۳۰ نصف شب بهت زنگ میزدم ![]()
![]()
چه دورانی بود وقتی از خواب بلند میشدی و جواب تلم را میدادی وقتی بهت گفتم دیگه نمیزنم که راحت
بخوابی ازم خواستی که باز زنگ بزنم این موقع ها یادته؟؟؟؟![]()
یادته چقدر میخندیدم میگفتی یواش حرف میزنی چقدر با مزه میشی در صورتی که نمیدونستی خودت
با صدای خواب آلودگی و یواش از من با مزه تر میشدی![]()
بسه دیگه دلم نمیخواد وارد جزئیات اون موقع ها بشم چون میخوام فقط تو بدونی و من چون اون ها
خاطرات ما هست همین انقدر که یاده اون دوران بیفتیم کافی هست.
میدانم که شاید مشغول خوندن باشی
اگر بیان خوبی ندارم اما قلبی دارم که فقط برای تو میتپد![]()
یکی را دوست میدارم همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت ... اینک که من با او
هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم او مثل ابر بهار زود گذر نیست او برایم مانند یک آسمان
است که همیشه بالای سرم میباشد . آسمانی که زمانی ابری میشود چشم های من از دلگیری او
بارانی میشود.
وایییییییییییی امشب عروسی دعوت شدیم به جای این که بشینم وبلاگ آپ کنم برم کارهام را انجام
بدم .
تا بعد بای بای


