امشب باز هم اومدم .اومدم از تو بگم .انگار درسته که میگن امسال سال دعواست . اما ای کاش ما هم
با هم دعوا داشتیم و اون خبر را نمی شنیدم یعنی بهم نمی گفتی اما باز هم ممنونم که من را در
جریان گذاشتی و می خوام از این به بعد هم در جریان بذاری وقتی که خبرش را بهم دادی نمیدونم با این
که هنوز اتفاقی نیفتاده بود اشکام جاری شد و دیگه نتونستم باهات صحبتی کنم تا ساعت ۴:۳۰ الی ۵
صبح تو حیاط اشک ریختم و با اون خدایی که انگار من و فراموش کرده یا نمیدونم خوابش برده و من و
نمیبینه خوش و بیش کردیم(گله و شکایت) زمانی هم که خبر مرگم به بستر رفتم از اول ماجرای
آشناییمون تا اینجا مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشام رد میشد .
فکر میکنم که نه مطمئنم اگر اون اتفاق بیفته کم کم باید اینجا هم تعطیل کرد اما با اجازت قبلش
میخواهم از اول آشناییمون تا آخرش را اینجا بنویسم تا در آینده بچه هام (البته اگه وجود داشت )سر
نوشت مادر عاشقشون را اینجا بخونن و یا در زمان پیریم جایی باشه که بیام خاطراتم را بخونم.
میدونم الان اخمات میره تو هم اما اخم نکن .
اما باز هم دست به دعا بر میدارم که چنین اتفاقی نیفته و باز هم بتونیم کنار هم راه بریم و بگیم و
بخندیم .(همه اینها بستگی به خودت داره که چقدر من برات .... )
نمیدونم واییییییی اصلا نمیخوام فکرش هم کنم .شاید این اتفاق از طرف خدا بود که من دیگه انقدر
مطمئن حرف نزنم وقتی دیگران بهم میگفتن اگه نشد چی....؟ انقدر از خودم مطمئن بودم که اخمام را تو
هم میکردم و میگفتم یعنی چی....؟ مطمئن باش که میشه نشدی در کار نیست
یادمه قبلا بهم میگفتی تو پای همه چیز هستی ؟ میگفتم آره و اینطور که حس میکنم .... .
اصلا بگذریم این حرفا چیه دارم میزنم .... اصلا شب به این خوبی را چرا خراب میکنم
فقط یه چیز را بدون چیزی که همیشه بهت گفتم و میدونی :دوستت دارم
راستی از دفعه بعد میخوام اینجا اتفاق هایی که برامون افتاده (خاطرات) را بنویسم پس بیا و به کارهایی
که انجام دادیم بخند .

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.
به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و
صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جزاین.....
بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!
این مطلب را در قسمت نظرات آقا مهدی برام نوشته بود که من خیلی خوشم اومد و اینجا برای شما هم
نوشتم .
