تبليغاتX
این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد -

این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

به یاد او

 سلام گلکم

باز هم نوبت این شده که من و باز تحمل کنید.

اما به خواسته شما عزیزان که گفته بودید چرا آپ نمیکنی اومدم آپ کنم آخه چرا تا الان من آپ نکردم ؟؟؟

آخه چرا؟؟؟

آخه نمیدونم چی بنویسم ؟؟؟؟ امروز وبلاگ آپ کردن چقدر سخت شده .... حالا شروع به نوشتن میکنیم

 حرف خودش میاد

راستییییییییییییییییییییییی

  خودمونیم ها عجب تولدی بود

دست همگی درد نکنه . اصلا فکرش هم نمیکردم همه کمک کنید  تا من برای عشقم چنین تولدی بگیرم

با ۱۲۵ تا مهمون  وایییییییی ... .

باران جونم ( ۱۲ اردیبهشت ) مامان نازنینم ( ۳ اردیبهشت ) تولدتون مبارک عزیزانم و به همه عزیزانم که

 در ماه اردیبهشت به دنیا اومدن همتبریک میگم اگه بخوام تک تک اسم بیارم خیلی زیباد میشه .

مامان جونم امیدوارم که همیشه کنارم باشی فقط شرمنده که دیر شد (البته بهت تبریک گفتم جلوتر تا

الان تونستم تو وبلاگ بنویسم) مامانی  و عزیز دلم آهنگ شیلا تو را میخوام تقدیم میکنم به شما

نازنینام

با تو شبام پر از ستاره است

فصل تولدی دوباره است . 

دوست دارمت واسه همیشه هیچکسی مثل تو نمیشه .....

 

خوب بذارید اول جواب سارینای عزیزم را بدم که پرسیده بود چرا گریه؟؟؟؟

درسته سارینای عزیزم وبلاگ من و شما اون شب چه خبر بود چه اتفاق هایی افتاده بود

اما چرا گریه؟؟؟

چون روز تولدش دلم میخواست پیشش باشم خودم براش تولد بگیرم

اما این فاصله لعنتی نمیذاره .

بغض گلوم را فشرده بود تا اینکه اومدم نظراتت را خوندم نمیدونم چرا وقتی نظراتت را خوندم  اشک هام

 جاری شد .

پس علت گریه من را متوجه شدی عزیزم؟؟؟؟

درسته در شب تولد عزیز دلم آخر سر دیگه نتونستم براش فیلم بازی کنم و بخندم و متوجه حال من شد

و حال خودش هم من خراب کردم

بگذریم .

عزیزم این ۲ روزی که تلفونت یه طرفه بود بهم خیلی بد گذشت .

دیشب داشتم فکر میکردم چرا ما انقدر تفاهم داریم ؟؟؟؟ الحق که ۲ تا مون مثل هم هستیم میدونی از

چه بابت؟؟؟ نه نمیدونی.... از این بابت که مثل خودم هستی همیشه تلفونم تا یک طرفه نشه نمیرم

پولش رو بریزم به حساب  و شما هم مثل خودمی . اصلا چه معنی میده روزی که قبض تل میاد فرداش

رفت پرداخت کرد . وای ... وای .... چه حرفا چه معنی میده این کارا .

حالا دیگه نوبت خاطره شده . حالا کدوم خاطره خدا داند.

میخوام از روزی که عشقم را بد از مدتها دیدم

بله روزی که عشقم اومد تهران ....

نمیدونم چند شنبه بود . اما یک روز تابستونی بود زنگ زدم بهم گفتی دارم میام تهران

وایییییی خدای من.... یعنی درست شنیدم ؟ این حرف رو عزیز دل من زد؟؟؟؟ اصلا باورم نمیشد که بگی

 فردا صبح تهرانم .

سعی کردم باور کنم که دیدار نزدیک هست .

  بهت گفتم که رسیدی تهران هر وقت بود نصف شب و صبح و روز هر وقتی که بود بهم

تک زنگ بزنی که من متوجه بشم و شما هم قبول کردی طبق محاسبه من شما باید ساعت ۷ صبح

میرسیدی تهران از ساعت ۴ صبح دیگه نتونستم بخوابم با این که میدونستم تو راهی .خلاصه ساعت

شد و ۷ و ۷:۳۰ و ۸ وایییییییییییی هیچ خبری از تک زنگ نشد دیگه داشتم دیونه میشدم اون موقع

هم از شانس خوشگل من همون روز تلفونم یک طرفه شداعصاب خورد کنی بالاتر از این که تلت قطع

نشه نشه همون روز که کار داری یک طرفه بشه 

 وگرنه زنگ میزدم می پرسیدم کجا هستی ؟؟؟ دیگه نمیدونستم باید چی کار کنم آروم و قرار نداشتم تا

ساعت فکر کنم ۸:۳۰ این حدود بود که بالاخره تک زنگ زده شد  تازه اون موقع خیالم دیگه راحت

شد .

خلاصه کم کم آماده شدم تا بیام نفسم رو ببینم

فکر میکنم ساعت ۲  قرار داشتیم زیر پل حافظ  رو به روی دانشگاه یادته؟؟؟؟

وقتی عزیز دلم رو دیدم اصلا باور نمیکردم فکر کردم اشتباه دارم میبینم اما نه درست بود خود خودش بود

میخواستم بپرم بغلش کنم بوسش کنم اما حیف اون جا شلوغ بود و اینکه مهمتر از این ها برادرت هم

همراهت بود دیگه روم نشد (قسمت انگار نیست این از این موقع اون هم تو دانشگاه که دیدمت و نشد )

وقتی دیدمت نمیدونم چرا دلشوره داشتم حتی متوجه این موضوع هم شدی نمیدونم چرا اوایل ساعت

اینجوری بودم و بعدش درست شد تازه تو مسیر هم ۲ بار نزدیک بود پشیمون بشم و برگردم اما قدرت

برگشت نداشتم یه نیرویی من و میکشید به طرفت .... بگذریم .

خلاصه با هم بودیم

گفتیم و خندیدم

راه رفتیم

و آخر سر

لحظه خداحافظی دیگه وقت رفتن بود

بغض گلوم را گرفته بود نمیخواستم بریییییییییییییییی نمیخواستممممممممممممممممم

اما راهی نبود برای نگه داشتنت  . آره عزیز دلم میخواست دیگه برگرده

اما من میخواستم پیشش باشم و پسشم باشه اما دریغ از اینکه بتونم حرفی بزنم

خلاصه خداحافظی انجام شد و تو رفتی و من موندم و خاطراتی که برام گذاشتی

که هر وقت از ولیعصر رد میشم یادم بیاد اون دوران رو

و بعدش متوجه شدم ای بابا فقط من چنین احساس هایی را نداشتم شما هم اینجوری بودی

پس بیاد اومدن تهران شما

خدایشش خیلی حرف زدم فکر نکنم کسی حوصلش بیاد بخونه

حالا خوبه که نمیدونستم چی باید آپ کنم و گرنه چی میشد ؟؟؟

راستی به نظر شما این مرلین را بردارم ؟؟؟؟

طبق صحبت های یک دوست که گفته بود اگه مرلین رو بردارم بهتر میشه نظر شما چیه؟؟؟؟

فعلا تا بعد بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط رزیتا  |