تبليغاتX
این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد -

این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

به یاد او

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

  سلام به روی ماه خودم و ماه همتونKisses

امروز تصمیم گرفتم که از خاطره دانشگاه بگم

بله دانشگاهی که من الان پشیمون شدم و اما حرفی هم نمیتونم بزنم چون خودم چنین تصمیم گرفتم

زمانی بود که دانشگاه آزاد برای بهمن ماه دانشجو میگرفت .

نمیدونستم کی جواب ها اعلام میشه ۳ روز قبل از اعلام اسامی رفتم مسافرت .

خلاصه صبح بود از اون جا  زنگ زدم به نفسم خیلی خوشحال و سر حال بهم تبریک گفت .

وایییییییییییییییییی خدای من تو صدای عشقم خوشحالی بود  باورم نمیشد این منم که دانشگاه قبول

شدم اونم کجا دانشگاه عزیزم

(اینم عکس های دانشگاه : )

 

 

سر حال رفتم خونه و این خبر رو به بقیه دادم و تا شب صحبت از دانشگاه من بود .

راستش بابا  میگفت تو اگه بخواهی میتونی تهران قبول بشی و اینکه حدس میزنه من فسا کسی رو

 داشته باشم ناراضی بود (آخه من اگه میخواستم تهران قبول بشم که لازم نبود بزنم شهرستان میزدم

تهران بابا جون من نه الان نه ۱۰۰ سال دیگه دوست دارم تهران درس نخونم برم شهرستان)

اما باز با این حال میگفت هر جور خودت دوست داری من نظرم رو گفتم بعدا نگی شما ها نذاشتید ها

اومدیم تهران نمیدونستم باید چی کار کنم برم ثبت نام یا اینکه نه بشینم دوباره درس بخونم

خلاصه بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم که نرم و بشینم درس بخونم

یه جای نزدیک تر قبول بشم شدیدا نشسته بودم و داشتم به کوب درس میخوندم  که همش از یه حرف بابا شروع شد

داشتم در س میخونم اومد گفت ببینم دانشگات خوابگاه هم داشت؟؟؟؟(۲ روز از ثبت نام هم گذشته بود )

گفتم بله

مامان گفت تو چرا نرفتی ثبت نام یعنی چی؟؟؟؟(جو گیر شد) هنوز هم ثبت نام هست؟؟؟؟

-نمیدونم

مامان رفت از حمید پرسید گفت : اگه کلاس ها شروع نشده باشه آره.

باز مامان مطمئن نشد زنگ زدم بهت نبودی زنگ زدم به سهیلای عزیز باهاش صحبت کردم گفت میشه

زودی بیا فردا میبینمت خداحافظی کردیم و دوباره زنگ زدم بهت باز از خودت سوال کردم گفتی میشه

مطمئن شدم و بهت گفتم دارم میام اما باور نکردی . خلاصه در ۱ ساعت تمام وسایل هام و جمع کردم و

آماده شدم برای اومدن گفتم ثبت نام و میکنم و مسایل هام و میزارم و بر میگردم چون یکشنبه وقت

دندون پزشکی داشتم و باید هم بر میگشتم  قرار بود سیم ارتودنسیم را سفت کنه

خلاصه هر چی حمید گفت بذارید من میبرمتون با ماشین من مخالفت کردم و به مامان هم اشاره کردم

که نیاد هر چی بابا هم گفت خطر جاده رو بهونه کردیم و گفتیم نه .

حالا دیگه سوار ماشین شدیم و به سمت شیراز چون روز جمعه ساعت ۹ شب ماشین یک سره برای

فسا نداشت.

حالا که دیگه من قبول کرده بودم و مامان پشیمون شده بود که چرا من را وسوسه کرد توی راه بهم

میگفت مطمئن هستی  با اعتماد نفس عالی میگفتم آره

اول راه مامان گرفت خوابید و من بودم و انتظار رسیدن

توی ماشین اکثرا دانشجو های شیراز بودن نشستم باهاشون به حرف زدن تا اصفهان (۶ ساعت راه)

اون ها خوابیدن . نمیدونم چرا خوابم نمیبرد( این خدا دو  اخلاق بد در من قرار داده که توی مسافرت نه میتونم بخوابم نه چیزی بخورم اشتهام رو از دست میدم )

خلاصه تا اصفهان بهم سخت تگذشت اصفهان به بعد وایییییییییییییی هر چی ساعت میگذشت انگار

نمیخواستیم برسیم و من خوابم تنها کسی که پا به پای من بیدار بود و من باهاش حرف میزدم عزیز دلم بود اونم عکساش نه خودش .

ساعت ۱۲ روز شنبه رسیدیم شیراز حسابی خسته شده بودم (از جمعه صبح تا شنبه صبح  نخوابیده بودم )

ترمینال عوض کردیم به سمت فسا مامان میخواست با اتوبوس بیاد اما من طاقت نداشتم میخواستم

زود تر به عزیز دلم برسم مخالفت کردم  و با ماشین های ترمینال اومدیم . بهم گفته بودی رسیدی شیراز

بهم زنگ بزن اما من نزدم و راه افتادم .

ساعت ۲:۳۰ فکر میکنم بود که به فسا رسیدم .

 رفتم خوابگاه و

وسایل هام رو گذاشتم و از اون جا هم بهت زنگ زدم نمیدونم تو تن صدات چی بود خوشحالی سر حالی

 تعجب نمیدونم چی بود هر چی بود خیلی خوب بود بهم گفتی چند دقیقه دیگه زنگ بزن اما من نزدم و

راه افتادم به سمت دانشگاه (دانشگاه بیرون از شهر بود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه راه بود )

از دانشگاه بهت زنگ زدم دریغ از اینکه بهم بگی میایی یا نه

کمی رفتم تو هم که اگه نیایی چی؟؟؟؟؟(پیش خودم گفتم بهترین امتحان هست که چقدر من ارزش

براش دارم )رفتم داخل سالن و تمام سوال هام رو کردم دیدم نه نمیتونم وایسم  

۱۶ ساعت راه اونم دانشگاه خارج از شهر اونم برای من که ماهی یکبار حتما باید بیام تهران و.....

به مامان گفتم بر گردیم هر چی مامان گفت مطمئن هستی جواب دادم بله

داشتیم از پله های دانشگاه می اومدیم پایین نمیدونم چه حسی بود بهم گفت یه بار دیگه برگرد بالا نا خود آگاه به سمت عقب کشیده شدم طبقه بالا رو که نگاه کردم

بههههههههههههههههههههههههههههه عزیز دلم رو دیدم یه چند ثانیه ای موندم دیدم بله خودشه

(خودش هم چند لحظه ای خشکش زد) میخواستم بدوم سمتش اما مامان کنارم بود (اینجاست که

میگم انگار قسمت نیست) اومدی به طرفم و با مامان سلام کردی خندم گرفته بود اما خودمونیم ها کمی

 هول کرده بودی . اومدیم سوار ماشین شدیم میخواستم بیام جلو پیشت اما به احترام مامان روم نشد

و اومدم عقب و اون روز هم افتادی تو زحمت و دست گلت درد نکنه اما خودمونیم ها پشت فرمون چقدر

ناز میشی . رفتیم خوابگاه و وسایل ها رو برداشتیم + کمی هم دور چرخیدیم  و راه افتادیم به سمت

ترمینال از اون جا زنگ زدم به سهیلا و قرار شد بریم ببینیمش دلم شدیدا میخواست خودمون تنها بشیم

اما باز با این حال به مامات تعارف کردم اما نه آنچنان مامان هم فداش بشم انقدر خوب آدم و درک میکنه

گفت نمیام خودتون بریمممممممممم

خلاصه با هم رفتیم و سهیلا جونم هم دیدیم و کمی هم اذیتت کردم (غر زدم) که نمیخوام زود برسم

ترمینال بعد از کلی خیابون چرخیدن دیگه داشت گریم میگرفت باز داشتم پشیمون میشدم که نمیخوام

بر گردم بهت هم که میگفتم در جواب میگفتی خوب نرو فردا صبح هم میریم ثبت نام نمیدونم چرا خنگ

گیری کردم و نموندم الان اگه بودم یک ترمم تموم شده بود تو راه رفتن به ترمینال بهم  گفتی درسته که

از هم دوریم اما دلامون که از هم دور نیست درسته؟؟؟؟

با این حرف بغض شدید گلوم رو گرفت و نمیتونستم جوابت رو بدم خیلی کنترل کردم تا اشکم نیاد فقط با

 سر جوابت رو دادم راستی از اون غیرتت هم خیلی خوشم اومد الهی من فدات بشم  

خلاصه روز شنبه فکر کنم ۱ یا ۲ اسفند ۸۵ ساعت ۵ این حدود بود رفتیم تو ترمینال و لحظه خداحافظی

شد و نتونستی صبر کنی و زود رفتی وقتی رفتی سوار اتوبوس دیگه اشکام جاری شد و همه داشتن

بهم میخندیدن تو نگاهشون یه جور محبت بود خلاصه تا شیراز اشک ریختم که چرا ما باید از هم دور

باشیم .

از شیراز هم بهت که زنگ زدم دیدم بههههههههههه عزیز دل من گریه کرده .  دیگه نفهم اشکات اون

چشای نازت رو خیس کنه ها باشههههههههه؟؟؟؟ راستی مامان ازت خوشش اومده بود

 دیگه تو راه شیراز - تهران  از اصفهان به بعد بیهوش شدم و شدیدا خوابم گرفته بود خوابیدم .

تا ساعت ۱۰ صبح بود که رسیدم به تهران خودمون نمیدونم با اینکه تهران چیز خاصی نداره وقتی اومدم

 دلم لک زده بود برای اون همه شلوغیش خونه هم که رسیدم همه خندشون گرفته بود میگفتن ما

میدونستیم نمیتونی وایسی بر میگردی .

خلاصه اینم ماجرای دانشگاه من که خنگ گیری کردم اما عیبی نداره دوباره امسال با هم میریم اصفهان

زود درست رو تموم کن دوباره هم دانشگاه شرکت کن و طبق قرار قبلی میزنیم اصفهان خوبههههههههه؟

عکس های از شهر فسا ::::

باران جونم عزیزم در گذشت پدر نازنینت رو تسلیت میگم .

راستی باید از یه دوستی تشکر کنم موری عزیز شما به من خیلی لطف داری ببخشید اگه زمانی کار

داری مزاحمت میشم و اینکه خیلی از دستت میخندم وقتی پیغام میدی:

 سلام .... چطوری؟؟؟ ......کاری نداشتم .....بای

به غیر از عزیز دلم تنها کسی هستی که بهم امید میدی

امیدوارم که شما هم به عشقت برسی .

و اینکه خیلی جالبه یکی میاد وبلاگت رو میخونه بعد برات پیغام میذاره شماره میده و پیشنهاد دوستی

آقای محترمی که اومدی وبلاگ رو خوندی باید متوجه میشدی من عزیز دلی دارم که خیلی هم

میخوامش .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط رزیتا  |